تبليغاتX
عشق آسمونی

عظمت عشق در تداوم آنست نه در شدت آن

"شب یلدا مبارک"

امشب اومدم یه داستان خیلی قشنگ واستون بذارم که بخونین و حالشو ببرین.این داستانو خواهرم(هانیه)از تو مجله دوست نوجوان پیدا کرده و خودش هم اینجا نوشته.یادتون نره نظر بدین!

مشتی خاک برای خلقت آدم

خداوند جبرئیل را نزد خود فرا خواند و به او فرمان داد تا ۴۰ گز از خاک زمین بیاورد.جبرئیل ثناگویان بال گشود و به پرواز در آمدتا بر زمین فرود آید.او به جایی رفت که خاکش رنگارنگ بود.جبرئیل پر خود را در زمین فرو برد تا خاک بردارد.

زمین هراسان و خشمگین جبرئیل را پس راند و گفت:((چه ظلمی است که بر من روا میداری؟))جبرئیل پاسخ داد:((رضایت ده از خاک برگیرم.))زمین پرسید:((خاک بی ارزش من به چه کار ارش نشینان آید؟))جبرئیل پاسخ داد:((خداوند مخلوقی تازه به نام آدم یا انسان میافریند و بر زمین میفرستد تا پادشاهی کند.))زمین گفت:((من به خدای پناه میبرم،تو می خواهی مرا پیش دیگر مخلوقات،ناقص و زبون کنی.))                                                        

جبرئیل پیش خداوند بازگشت و گفت:((پروردگارا،زمین به تو پناه برد و من نیز او را واگذاشتم.زمین می گفت چه ظلمی است که بر من روا میداری؟))

خیل فرشتگان صف به صف به نجوا گفتند:((زمین خاک خود را ازجبرئیل دریغ کرد؟زمین خاک خود را از سروش غیب دریغ کرد؟))

خداوند میکائیل را فرمود:((تو برو)) میکائیل نیز فرمان برد.پرکشید و به سوی زمین رفت.زمین به او نیز همان را گفت که به جبرئیل گفته بود.میکائیل نیز باز پس ؟آمد و گفت:((پروردگارا،زمین خاک نداد.گفت خدای جانشینی می آفریند که بر پشت من گناه کند و رزق و روزی خود را با خون دیگران بیالاید.))

خدای اسرافیل را فرمان داد.اسرافیل برصورش دمید پس رفت وبعد از اندکی باز آمد،بی آنکه خاک با خود آورده باشد.زمین به او گفته بود:میترسم انسان نافرمانی خدا کندو در آتش عذاب افتد و من طاقت عذاب ندارم.فرشتگان از جسارت زمین و صبر خدای در شگفت شدند.

ابلیس نظاره گر همه ماجرا بود.

خدای عزرائیل را فراخواند و فرمود:((برو سلام خدایت را بر زمین برسان و به وظیفه ات عمل کن))

عزرائیل که پر گشود تا به پرواز در آید.فرشتگان با صدای بلند گفتند:((این چه رازی است که خدای،خاک ذلیل را اینچنین عزیز میدارد تا او به عشوه،فرمان خدای را نادیده انگارد؟))

ندا آمد"شما چه میدانید که مارا با این مشتی خاک از ازل تا ابد چه کار ها درپیش است؟"گفتند((ما ندانیم،تو بگو ای حضرت استغنا و غنا تا بدانیم وآرام گیریم.))ندا آمد

"عشقی است که از ازل مرا درسر بود

 کاری است که تا ابد مرا در پیش است."

خدای به فرشتگان نگفت که آنان در عشق منکر ترند وقتی عاشق شوند از همگان پیشی گیرند.

صدای فرشتگان که دهان به دهان می گشت در آسمان می پیچید:

"عشقی است که از ازل مرا درسر بود

 کاری است که تا ابد مرا در پیش است."

و اینچنین عزرائیل که توانسته بود برای آفرینش انسان از زمین خاک بردارد،مامور گرفتن جان آدمیان و باز پس دادن این امانت به زمین شد.

امید وارم از این داستان خوشتون اومده باشه.

                                                            "هانیه"

راستی میخواستم چند تا وبلاگ رو هم معرفی کنم اگه سر بزنین ضرر نمی کنین!

http://negar-googool.blogfa.com

http://khoshdel.blogfa.com

http://rezvanshahrebi.blogfa.com

http://alirezafaal.blogfa.com

http://doostatdaramhaa.blogfa.com

http://bamdade2004.blogfa.com

http://mohammadashegh.blogfa.com

http://tavalodetmobarak.blogfa.com

یادتون نره سر بزنین

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 21:32 توسط آیدا |