تبليغاتX
عشق آسمونی

عظمت عشق در تداوم آنست نه در شدت آن

از ازل تا کنون دوستت داشته ام و به تو عشق ورزیده ام و تکه نانهای مهربانی را در سفره ام گذاشته ام.از وقتی که چشم گشوده ام تو را و بهار را ستوده ام و همه چیز و همه کس را به شمایل تو دیده ام.یک روز گلدانی کوچک چنان مرا به وجد می آورد که گویی باغهای ابدیت از آن ِ من است و روزی دیگر یک قطره باران مرا به عظمت وصف نشدنی اقیانوس هدایت می کند.

همیشه آرزو کرده ام صدای ناصاف خود را به صدای شفاف تو گره بزنم و دستهایم را از نگاه سبز تو پر کنم.

همیشه همه اشیا و گیاهان را در حال دویدن و رسیدن به تو دیده ام.گل سرخ گلبرگهایش را به سمت تو باز می کند،باران به سمت تو می بارد،خورشید به سمت تو طلوع می کند،دریا به سمت تو موج می زند،نسیم به سمت تو می وزد و من به سمت تو بیدار می شوم.

از ازل تا کنون،خالص ترین اشکهایم را جمع کرده ام تا با آن رودی بسازم که عاشق رسیدن به دریای تو باشد و همه پروانه هایی را که که بالهایشان به رنگ توست،دوست داشته ام.هر روز یک شعر عاشقانه سروده ام و به کبوترها داده ام تا به تو برسانند.

همیشه تو را دوست داشته ام و با نفسهای تو آینه ای ساخته ام تا عشق را به من نشان دهد و پنجره ای که عبور عاشقان را از آن تماشا کنم.

نه شکسته این دل سنگم،نه ستاره است دو چشمم،با این همه سراسر شب را سراسیمه در باران دویده ام،امیدوارانه به راه تو نشسته ام و رشته عشقت را نگسسته ام.

نه با رودها به سوی افق های کبود رفته ام،نه با درختان سرم را بالا گرفته ام،با این همه به شوق آمدن تو کودکانه تقویم ها را ورق زده ام و گرد انتظار را از صورت آینه ها پاک کرده ام و روز آمدنت را از پرندگان پرسیده ام.

نه چون سروها و کاج ها سبز و بهاری ام،نه چون دل عاشقان سرخ و اناریم،با این همه هیچ وقت چشمهای تو را فراموش نکرده ام و دفترم را از عطرخوش دست هایت بی نصیب نگذاشته ام.

می دانم که سرانجام یک روز روشن تر از این خورشید تکراری می آیی .می دانم که از شب تاریکترم،می دانم که پاهایم در پاییز است و دستهایم در زمستان و برف های لجوج کلماتم را پوشانده اند،اما سالهاست که به امید داشتن تو شمع کوچکی را در قلبم روشن نگه داشته ام.

چشم هایم را میبندم تا هر طور که دلم می خواهد گریه فرشتگان را تماشا کنم،بر سر درختان تاج شکوفه بگذارم و نام آسمانی تو را به پرندگان یاد بدهم.

چشم هایم را میبندم تا ناگهان خودم را به رویاهای تازه برسانم و از عادتهای کهنه بگریزم،در میان شقایقها بنشینم،در کوچه لاله ها آواز بخوانم و دست هایم را به چشمه ای روشن بسپارم.

پنجره ها اگر نباشند،جهان چقدر تیره است و حجم آرزوهایمان چقدر کوچک است  و چه حقیرند اتاقهایی که بی نفس های ما در سکوت ایستاده اند.

من از بین همه اشیا آینه را بیشتر دوست دارم،چون مرا به یاد چشم های تو می اندازد و هر وقت دلم تنگ می شود،می توانم سراغ دیروز را از آن بگیرم.

همه چیز از آینه شروع می شود.در هر آینه هزاران ترانه موج می زند،آینه که باشد بوی بهشت درخیابان ها می پیچد و در اشک های دخترکان فقیر می توان هزار شمع بی پروانه را دید.

چشم هایم را میبندم تا تورا بهتر ببینم و آینه را برای دیدن تو آماده کنم.ستاره ها را گرد می آورم،در دست هر ستاره یک آینه است و درون هر آینه تو با فانوسی در دست ایستاده ای.چشم هایم را می بندم تا برایت غزلی تازه بگویم، اما کلمه هایم را در قلبت جا گذاشته ام.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 18:7 توسط آیدا |