تبليغاتX
عشق آسمونی

عظمت عشق در تداوم آنست نه در شدت آن

سرگردان

نمی خواهم

آخرین ورق دفتر خاطرات تو باشم

که پاره میشوم

پاییز که بیاید و

تو نباشی

سوار بر بادها

سرگردان در کوچه ها

باید

به دنبال کدام

خانه خود باشم؟

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

یاد تو

شاید این بار

نامه ای پر از باران

برایت بنویسم

وقتی به هوای دیدنت

قلب ابرها هم

تند تند می تپد

یاد تو

مثل چیزی

شبیه یک قطره باران

بر لبهای خشک و ترک خورده ام

لیز می خورد

*****************************

اینجا .....

دو فنجان چای داغ

بر این میز زمستانی

و چشم انداز این پنجره در چشم های تو:

کودکان بازیگوش کوچه

بلاتکلیفی آدم برفی

و مردی که هفت سالگی های تو را

خواب میبیند:

«بیا بگیر،

این یکی را از باغ همسایه ندزدیده ام!

عاشقم می شوی؟»

حالا تو پلک می زنی

آسمان به زمین می رسد

اینجا هفتاد سالگی من است

که جهان تاریک می شود

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

ستاره های سوخته

نمی دانم

چند جفت گیلاس

از درخت پیر همسایه افتاده

یا

از ستاره های سوخته

چند نسل باقیست

فقط می دانم که

             خیلی دیر است

قلبها،ای کاش

زودتر

رسیده شوند....

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1384ساعت 20:8 توسط آیدا |