تبليغاتX
عشق آسمونی

عظمت عشق در تداوم آنست نه در شدت آن

ای سفر کرده بیا

بی تو گل بوته عمرم پژمرد

بی تو جانم فرسود

تک چراغ شب بختم افسرد

ای سفر کرده ، سفر کرده ، سفر کرده من!

دل من رفته ز دست

چشم من مانده به راه

منم و موی سپید ، منم و روز سیاه

هر شب مهتابی

ماه در دیده من فانوسی است

که سر راه تو می آید باز

به امیدی که بیایی شاید...

زین ره دور و دراز

هر شب مهتابی

کهکشان در نظرم،جاده سیمن دوزی است

که برای تو چنین رخشنده است

که برای تو چنین تابنده است

ای سفر کرده ی ما!

پای بگذار بر این جاده سیمین و بیا

هر شب مهتابی

هر ستاره به نظر دانه مرواریدی است

که فرو ریخته از رشته گردنبندی

یا که شمعی است که افروخته حاجتمندی

زیر لب می گویم:

این همه مروارید،این همه شمع و چراغ

همره آینه روشن ما

دختر شب ، پسر رهگذرت آورده است

یا به خشنودی این مژده که بر میگردی

آسمان خانه نیلینه چراغان کرده است

ای سفر کرده بیا!

بی تو من هستم و من

منم و تنهایی

بی تو در خلوت دنیای سکوت

می کشد بر در و دیوار دلم

دست نقاش خیال،طرح زیبای تو را

دیده هر سو فکنم،پیش نظر میبینم

گل سیمای تو را

خویش را با تو در آیینه دل مینگرم

چشم بر چشم و نگه در نگه و روی به روی

ناگهان می یابم

آشنا با لب خود ،مخمل لبهای تو را

ای سفر کرده ، سفر کرده ، سفر کرده بیا!

بی تو گل بوته عمرم پژمرد

بی تو جانم فرسود

تک چراغ شب بختم افسرد

ای سفر کرده بیا.......

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1384ساعت 22:16 توسط آیدا |