تبليغاتX
عشق آسمونی

عظمت عشق در تداوم آنست نه در شدت آن

نازی جون .........

نازی قشنگ من،گل باغ عمر من،یار شوخ و شنگ من!

اونروزا یادت میاد؟!من و تو با بچه ها گرم بازی می شدیم،توی آب کوچه ها

یادته وقتی تنها می شدیم،سرتو میذاشتی رو پاهام،دست می کشیدی تو موهام،قصه می گفتی تو برام

یادته بهم می گفتی:وقتی که بزرگ بشیم ، من دیگه زنت میشم،به قول مادر بزرگ،وصله تنت میشم!

من از همون اول می دونستم نازی جون،راه سر منزلمون از هم سواست،فرق بوم خونتون تا بوم ما،یه هواست

یه روزی یادت میاد نازی جون،پدرت با اخم و تخم،منو انداخت تو کوچه،سروروم شد همه زخم،گفت:چی می خوای تو این خونه؟ نر غول بی بابا! یتیم بی سرو پا!

نازی جون از همون روز،دل من یهو شکست،حسرت داشتن تو،تو دلم یهو نشست،آخه من یتیم بودم،بچه صغیر بودم،توی چنگ زندگی،مثل یک اسیر بودم

یادمه وقتی باباتو می دیدم،مثل بید می لرزیدم،آخه من می ترسیدم،یادمه تو شهر و ملک ما، پیش اون جا میزدن،همه کله گنده ها

عوضش....،ننه بدبخت من،واستون ظرف می شست،لباس می شست،برفارو پارو می کرد

نازی جونم چه می دونی،فقیری چه دردیه!بی پولی،در به دری،چه دردیه!

نازی جونم کی می دونی،پول چه کارا میکنه؟!

 نازی جونم نمی دونی پول چه غوغا می کنه ؟!

کلید هر دردیه،قفلا رو وا میکنه،جوونو پیر می کنه،پیرو برنا می کنه!سرتو منگ می کنه،دلتو خون میکنه!

آخه آدم گدا،دلشم گدا می شه،وقتی دوست داشت کسی رو،کفر اون خدا می شه!

نازی جون!نمیخواستم که دلت چرکین بشه،دل نازنازیه تو غمگین بشه،آخه امشب نازی جون،خونتون چراغونه،تو حیاط خونتون،شیرینی فراوونه

ننم داد می زنه:پسرم تو هم بیا!شب عقد نازیه،بچه ها شادی کنین،شب جشن و بازیه!

یادمه ننم جر بیخود می زنه:گریه قانون زنه،گریه مردو میشکنه!

آخه مرد هم بشره،وقتی که دلش شکست،اشک اون بی اختیار،می ریزه تو دامنش،مثل بارون بهار!

نازی جون شاید یه روز بیاد:

دخترم عروس بشه،عروس خونه تو ،عروسو ملوس بشه

نازی جون شاید یه روز بیاد:

دخترا و پسرا دست به دست هم بدن،شاد و خوشحال و قشنگ،همه جا با هم برن

دیگه هیچ کس نمیگه:نره غول بی بابا!

دیگه هیچ کس نمیگه:یتیم بی سروپا!

دیگه هیچ کس نمیگه:پدرم فلون کسه!

دیگه هیچ کس نمیگه بی پولی چه دردیه!

نازی جون یه روز میاد.......................

                                                                                                   *محمد حضرتی*

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1384ساعت 16:30 توسط آیدا |