تبليغاتX
عشق آسمونی

عظمت عشق در تداوم آنست نه در شدت آن

بالاخره بعد از ۷۲ روز میخوام آپ کنم.دم همه دوستای بامعرفتم که تو این مدت من و وبلاگ کوچیکمو فراموش نکردن گرم!

یه بوس گنده واسه علی جونم،داداش احسان گلم،داداش علیرضا جونم،داداش محمد مهربونم ،آبجی شیرین خوشگلم،نگار جونم،پریسا جون و سمیرا جون،داداش سعید بامعرفت(که بعد از مدتها اومد پیشم ولی این  مدتی که نبود رو با نظراش جبران کرد!)داداش امید تنها ،دااش حامد جون وداداش سپهر نازم وهمه اونایی که تو این مدت به فکر من بودن.همه تونو خییییییییلی دوست دارم!

خیلیاتون دلیل غیبت این چند وقتمو میدونین.اونایی هم که نمیدونین فعلا بمونین تو خماریش تا بعد!(دلیلش یه سری مسائل امنیتی بود که خوشبختانه فعلا رفع شده!)

راستی بزن کف خوشگله رو واسه اونایی که از سربازی معاف شدن!(مخصوصا داداش محمد خودم!)

خب حالا بریم سراغ آپ امروز:

==========================

فتاده تخته سنگ آنسوی تر،انگار کوهی بود.

و ما اینسو نشسته،خسته انبوهی،

زن و مرد و جوان و پیر،

همه با یکدگر پیوسته لیک از پای و با زنجیر.

اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی

به سویش می توانستی خزیدن،لیک تا آنجا که رخصت بود،تا زنجیر.

ندانستم

ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان،

و یا آوایی از جایی،کجا؟هرگز نپرسیدم.

چنین می گفت:

...<فتاده تخته سنگی آنسوی،وز پیشینیان پیری

بر او رازی نوشته است،هرکس طاق هرکس جفت ...>

چنین میگفت چندین بار

صدا،و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خاموشی،می خفت.

و ما چیزی نمی گفتیم.

و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم.

پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی

گروهی شک و پرسش ایستاده بود.

و دیگر سیل و خیل خستگی بود و فراموشی.

و حتی در نگه مان نیز خاموشی.

وتخته سنگ آنسو اوفتاده بود.

شبی که لعنت از مهتاب می بارید،

و پاهامان ورم کرده بود و می خارید.

یکی از ما که زنجیرش کمی سنگین تر از ما بود،

لعنت کرد گوشش را و نالان گفت:<باید رفت>

و ما با خستگی گفتیم:<لعنت بیش بادا

گوشمان را چشمان را نیز،باید رفت>

و رفتیم و خزان رفتیم×تا جایی که تخته سنگ آنجا بود.

یکی از ما که زنجیرش رها تر بود،بالا رفت و آنگه خواند:

-.کسی راز مرا داند

که از این رو به آن رویم بگرداند.>

و ما با لذتی بیگانه این راز غبار آلود را

مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم.

و شب شط جلیلی بود پر مهتاب.

هلا یک...دو...سه...دیگر بار

هلا،یک،دو،سه،دیگر بار.

عرقریزان،عزا،دشنام ـگاهی گریه هم کردیم.

هلا،یک،دو،سه زینسان بارها بسیار.

چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی.

و ما با آشناتر لذتی،هم خسته هم خوشحال.

ز شوق و شور مالامال.

یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود،

به جهد ما درودی گفت و بالارفت.

خط پ.شیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند

(و ما بی تاب)

لبش را با زبان تر کد(ما نیز آنچنان کردیم)

و ساکت ماند.

نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند.

دوباره خواند،خیره ماند،پنداری زبانش مرد.

-<بخوان!>او همچنان خاموش.

-<برای ما بخوان!>خیره به ما ساکت نگاه می کرد.

پس از لختی

در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد،

فرود آمد.گرفتیمش که پنداری که می افتاد.

نشاندیمش.

به دست ما و دست خویش لعنت کرد.

-<چه خواندی هان؟>

مکید آب دهانش را و گفت آرام:

-<نوشته بود

همان،

کسی راز مرا داند،

که از این رو به آن رویم بگرداند.>

نشستیم.

نشستیم و

به مهتاب و شب روشن نگه کردیم.

و شب شط علیلی بود!

راستی نیم ساعت دیگه تیم ملی بازی داره.به امید پیروزی!

یا حق!

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 16:8 توسط آیدا |