عظمت عشق در تداوم آنست نه در شدت آن
|
عاشقتم چه عاطفه غلیظی بین من و تو نشسته است! چه آواز های عاشقانه ای که از گلویم بر نخاسته است.چه کلماتی که هنوز نامه نشده اند و همچناندر سراشیبی انگشتانم جا خوش کرده اند. یک روز برای وصالت آنقدر مستم که حاضرم همچو فرهاد کوه کنم.و روز دیگر از عشق تو آنقدر شاعرم که گنجشک ها در بیت های شعرم لانه می کنند. روز سوم از دوری تو انقدر پریشانم که خود را در آغوش اقیانوس های فرسوده می بینم. چشم به اسمان میدوزم تو باابرهای انبوه می گذری و فردا همراه باران و شکوفه های سرخ برمی گردی.انگاه تمام وجودم مست می شود و از بند بند وجودم آواز سرور برمی خیزد. دست هایت را دوست دارم که هرگز وقت خداحافظی مهربانی شون رو از من دریغ نمی کنند و انگشت هایت را که هرگز از نامه نوشتن خسته نمی شوند. کفش هایت را دوست دارم که در روز های سرد برفی راه خانه هم را گم نمی کنندو پیراهنت را که همیشه از عطر نارنج و خاطره سرشار می شوند. از خیابون های بی درخت رد می شم و برای پنجره هایی که هنوز بازند غزل عشق می خونم.و شعر های کوتاهم را روی شیشه های مه گرفته قطار زندگی مون می نویسم . در شب های بی چراغ دستم رو بسوی ماه دراز می کنم آخرش می خوام بدونی: چه افتاب بتابه چه نتابه،چه مردم تولد ماه رو جشن بگیرن چه نگیرن،من عاشقانه هایم را روی گلبرگهای گل سرخ
دلم امشب برای خنده هایت تنگ تنگ است فقط در دست های گرم تو مردن قشنگ است |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 12:32 توسط آیدا
|
|
||