تبليغاتX
عشق آسمونی

عظمت عشق در تداوم آنست نه در شدت آن

هر شروعی پایانی دارد و رفتن تو پایان قصه این وبلاگ بود.

خوابیدی رو بال موجا

کاش میشد بودم کنارت

تو به دریا دل سپردی

من تو ساحل چشم به راهت

دنبالت دارم میگردم

اما نیست از تو نشونی

روزگار ما رو جدا کرد

یه غروب توی جوونی

دل من هواتو کرده

کاش میشد تو رو ببینم

کاش بشه تو خواب دوباره

دست سردتو بگیرم

میخوام بگم از اون روزا که دستا توی دست

چه خوش بودیم با رفییقا

آرزوهامون شکست

سختی و مشکلات جلو دارمون نبود

لحظه ها تند میگذشتند زیر گنبد کبود

تا اینکه روزای خوشو آب اومد و برد

سخن با تو هستم تا آخرش بی غم مرد

دریا اونا رو تو چنگش اسیر کرد و

اجل جام مرگشو داد اونارو سیر کرد

داداشی توی جوونی رفتش از بین ما

نشون به اون نشون که یاد اون

توی ذهنمونه

خدا اینو بهتر از همه ماها میدونه

داداش خوب کسی نیست که بره از یاد

آخه رفاقت نعمتی که خدا بهت داد

نمیدونم از کجا باید شروع کنم.خیلی وقتا ما نمیتونیم دقیقا احساسمونو با کلمه ها منتقل کنیم.گفتن حرفایی که امروز میخوام بگم خییییییییییییییلی بیشتر از اونی که فکرشو بکنین سخته.....نمیدونم از پسش بر میام یا نه............

کاش بود و مثل همیشه کمکم میکرد....

میدونین تو دنیای وبلاگ بیشتر بچه ها برای جلوگیری از یه سری برداشت های غلط همدیگرو خواهر یا برادر صدا میکنن.این مسئله در مورد منم همینطوریه.ولی احسان با همه فرق داشت.بیشتر از هر کس دیگه در حق من برادری کرد.پاک و مهربون بود،با آرزوهای قشنگ و رویاهای بزرگ . در کل واسه من (که داداش ندارم) یه داداش خییییییییلی خوب (حتی بهتر از خیلی از داداشای واقعی)بود....خیلی کارا واسم کرد،هرجا کم میاوردم فقط امیدم به حرفها و تعریفهای اون بود، درسته که من واسش هیچ کاری نمیتونستم بکنم ولی تولدش واسم بهترین روز دنیا بود.داداشم و عشقش واقعاعاشقهم بودن،دو تا عاشق واقعی.میگن:

<<از حلاجی پای دار پرسیدند:عشق چیست؟گفت:امروز و فردا و پس فردا!

امروز او را کشتند،فردا اورا سوزاندند و پس فردا به بادش دادند.یعنی عشق همین است.....>>

کسی که داداش احسان من اونو دوست داشت(مریم)مریض بود و دکترا ازش قطع امید کرده بودن.سرطان خون و آسم و ناراحتی قلبی.اون واسه اینکه احسان چیزی نفهمه از شهرشون رفت تهران تا عمل کنه و هیچی به احسان نگفت.ولی احسان اونو با کلی زحمت پیدا کرد البته قلب مهربون داداشی هم مشکل داشت........................خلاصه که عمل نتیجه ای نداشت و مریم ...........۳ روز بعد اونو به شهرشون میارن به خاطر مراسم دفن و کفن ........تا شب که مامان مریم اونجا بوده ،احسان از دور پیش عشقش بوده و بعد که مامانش رفته احسان تا صبح اونجا بوده.

اینا رو بهترین دوست داداشم برام تعریف کرده میگفت صبح وقتی رفتم سراغش،بهم گفته اینجا یه نفر دیگه هم جا میشه نه؟...........................................

بعد از ظهر که رفته بودن سراغش او دیگه نفس نمیکشیده...............................................

دوستش میگفت تو وصیت نامش واسه همه یه جمله نوشته،واسه من با ماژیک بزرگ نوشته بوده:

همیشه آبجی منی و همیشه دوست دارم و برات آرزوی خوشبختی میکنم....

من این وبلاگو با داداشی گلم شروع کردم و حالا که اون نیست دیگه بهونه ای واسه ادامه دادن اینجا ندارم.از همه دوستای خوبم که تو این مدت من و وبلاگمو تحمل کردین تشکر میکنم.و از همتون میخوام که هم الان و هم هروقت یاد من و داداش احسان و مریم افتادین  یه فاتحه واسه اونا بخونین....................................................................................(ببخشید اشک جلوی چشمامو گرفته و بغض تو گلومه نمیتونم بیشتر از این براتون بنویسم......)

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله الرب العالمین

الرحمن الرحیم

مالک یوم الدین

ایاک نعبد و ایاک نستعین

اهدنا الصراط المستقیم

صراط اللذین انعمت علیهم

غیر المغضوب علیهم

و لا الضالین

بسم الله الرحمن الرحیم

قل هو الله احد

الله صمد

لم یلد و لم یولد

ولم یکن له کفوا احد.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 13:34 توسط آیدا |