تبليغاتX
عشق آسمونی

عظمت عشق در تداوم آنست نه در شدت آن

با تو دیشب تا کجا رفتم؟

تا خدا و آنسوی صحرای خدا رفتم.

من نمی گویم ملائک بال در بالم شنا کردند،

من نمی گویم که باران طلا آمد،

با تو لیک،ای عطر سبز سایه پرورده،

ای پری که باد می بردت

از چمنزار حریر پر گل پرده،

تا حریم سایه های سبز

تا بهار سبزه های عطر

تا دیاری که غریبیهاش می آمد به چشم آشنا،رفتم.

پابه پای تو که می بردی مرا با خویش،

همچنان کز خویش و بی خویشی

در رکاب تو که می رفتی،

هم عنان با نور،

درمجلل هودج سر و سرود و هوش و حیرانی،

سوی اقصا مرزهای مرزهای دور،

تو قصیل اسب بی آرام من،تو چتر طاووس نر مستم

تو گرامی تر تعلق،زمردین زنجیر زهر مهربان من،

پا به پای تو

تا تجرد تا رها رفتم.

غرفه های خاطرم ،پر چشمک نور و نوازشها

موجساران زیر پایم رامتر پل بود.

شکرها بود و شکایت ها،

رازها بود و تامل بود.

با همه سنگینی بودن،

وسبکبالی بخشودن،

تا ترازویی که یکسان بود در آفاق عدل او،

عزت و عزل و عزا رفتم.

چند و چونها در دلم مردند،

که به سوی بی چرا رفتم.

شکر پر اشکم نثارت باد!

خانه ات آباد ای ویرانی سبز عزیز من،

ای زبرجد گون نگین خاطرت بازیچه هر باد.

تا کجا بردی مرا دیشب؟

با تو دیشب تا کجا رفتم!

ای به بالا چون صنوبر

ای به رخ چون میم و هه

زلف داری انبر افشان

لب چو شین و کاف و ر

آفتاب عاشقانی،

ماهتاب گل رخانی

ای صنم با ر و خ

شب چو گیسو بسته باشد دال و ر

لام و ب بر لام و ب بنهاده باشیم

تا سحر!

+ نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 21:21 توسط آیدا |