عظمت عشق در تداوم آنست نه در شدت آن
|
بی تو طوفان زده دشت جنونم صید افتاده به خونم تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم؟ بی من از کوچه گذر کردی و رفتی؟ بی من از شهر سفر کردی و رفتی؟ قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم تو ندیدی نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی چون در خانه ببستم دگر از پای نشستم گوئیا زلزله آمد گوئیا خانه فرو ریخت سر من بی تو من در همه شهر غریبم بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی تو هم بود و نبودی تو همه شعر و سرودی چه گریزی ز بر من؟ که ز کویت نگریزم گر بمیرم ز غم دل به تو هرگز نستیزم من و یک لحظه جدایی؟ نتوانم،نتوانم بی تو من زنده نمانم مرا تنها مگذار!بی تو آسمان زیبا نیست و راه رفتن ابرها به راه رفتن مردگانی می ماند که از خوابی دیرپا برخاسته اند.بی تو کتابها بسته می شوند و قلم ها نای نوشتن ندارند.بی تو هیچ جاده ای به طرف افق های روشن نمی رود و هیچ جنگلی به فکر سبز شدن و بالیدن نمی افتد و هیچ پرنده ای بالهایش را برای پرواز آرایش نمی کند. مرا تنها مگذار!نمی خواهم در اتاقی که از بوی خورشید تهی است،نفس بکشم.نمی خواهم در محاصره دیوار ها و پرده ها باشم.نمی خواهم شکل ستاره را از یاد ببرم.بی تو لبخند مفهومی ندارد و زندگی یک معمای حل ناشدنی است.بی تو زمین یک توپ سرگردان است و دلم یک تکه یخ.بی تو شعرهای شرقی من بی معناست و گلهایی که در باغچه کاشته ام رنگ و بویی ندارند. مرا تنها مگذار!من نمی توانم این همه کوه و صخره و آهن را بر شانه هایم حمل کنم.من طاقت روبه رو شدن با امواج بلند دریا و آرامش سپید اقیانوس را ندارم.بی تو خواب بد مزه و تلخ است و من هزار سال است که پلک بر هم نگذاشته ام و هزار سال است که آغوشم را به روی کسی نگشوده ام و هزار سال است که آواز نخوانده ام.بی تو پنجره ها خالی از منظرند و سینه ها خالی از شور و شوق. مرا تنها مگذار!من نمی توانم ثانیه های سرد و ساکت را به طرف فردا هل بدهم و روی نزدیکترین درخت،قلبم را به یادگار حک کنم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 15:16 توسط آیدا
|
|
||
|
عاشقتم چه عاطفه غلیظی بین من و تو نشسته است! چه آواز های عاشقانه ای که از گلویم بر نخاسته است.چه کلماتی که هنوز نامه نشده اند و همچناندر سراشیبی انگشتانم جا خوش کرده اند. یک روز برای وصالت آنقدر مستم که حاضرم همچو فرهاد کوه کنم.و روز دیگر از عشق تو آنقدر شاعرم که گنجشک ها در بیت های شعرم لانه می کنند. روز سوم از دوری تو انقدر پریشانم که خود را در آغوش اقیانوس های فرسوده می بینم. چشم به اسمان میدوزم تو باابرهای انبوه می گذری و فردا همراه باران و شکوفه های سرخ برمی گردی.انگاه تمام وجودم مست می شود و از بند بند وجودم آواز سرور برمی خیزد. دست هایت را دوست دارم که هرگز وقت خداحافظی مهربانی شون رو از من دریغ نمی کنند و انگشت هایت را که هرگز از نامه نوشتن خسته نمی شوند. کفش هایت را دوست دارم که در روز های سرد برفی راه خانه هم را گم نمی کنندو پیراهنت را که همیشه از عطر نارنج و خاطره سرشار می شوند. از خیابون های بی درخت رد می شم و برای پنجره هایی که هنوز بازند غزل عشق می خونم.و شعر های کوتاهم را روی شیشه های مه گرفته قطار زندگی مون می نویسم . در شب های بی چراغ دستم رو بسوی ماه دراز می کنم آخرش می خوام بدونی: چه افتاب بتابه چه نتابه،چه مردم تولد ماه رو جشن بگیرن چه نگیرن،من عاشقانه هایم را روی گلبرگهای گل سرخ
دلم امشب برای خنده هایت تنگ تنگ است فقط در دست های گرم تو مردن قشنگ است |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 12:32 توسط آیدا
|
|
||