تبليغاتX
عشق آسمونی

عظمت عشق در تداوم آنست نه در شدت آن

سلام به همه دوستای باحال و بامعرفتم:

امروز اومدم آغاز هفته" آیناز " رو به همه اونایی که تولدشون تو این هفته(یعنی از ۱۷ تا ۲۴ آذره)تبریک بگم.شاید تاحالا این اسم به گوشتون نخورده باشه،ولی این هفته سال گذشته توسط بروبچس"دبیرستان و مرکز پیش دانشگاهی دخترانه دانشگاه بوعلی سینا " نام گذاری و رسمی شد.

حالا علت این نام گذاری چیه،میگم.اینکه امروز یعنی ۱۷ آذر تولد دوست عزیز و گلم"گلناز جون" و  هفته دیگه همین موقع یعنی ۲۴ آذر تولد منه.پس فکر کنم متوجه شدین" آیناز "از چه کلماتی و چرا درست شده.

کلاس ما تو این هفته خیلی شلوغ میشه و حتی از کلاسای دیگه هم تماشاچی داریم. چون تو این هفته هر روز رقص جوادی،نمایش،حرکات موزون ،تقلید معلما(که کار خیلی بدیه! روم به دیفار) وهرچیزی که فکرشو بکنید داریم(به جز کادو)البته دو روز هم از مهمانان عزیز پذیرایی میکنیم.که این دو روز بستگی به دبیرامون داره که چه روزایی بادبیرای با جنبه داریم.مثلا امثال روز پذیرایی افتاده شنبه و چهارشنبه.چون شنبه فیزیک(با آقای غروی) و چهارشنبه ادبیات(با آقای ترابیان)داریم.شما هم اگه تشریف بیارین خوشحال میشیم.مطمئن باشین خوش میگذره. 

نکته مهم)اینایی که گفتم دو تا دلیل داشت:

۱)چون امروز خیلی به من خوش گذشت میخواستم شادیهامو با شما قسمت کنم.

۲)اینکه خواستم بگم تولدم ۲۴ آذره.یادتون نره!!!چون من فکر میکنم بزرگترین ضد حالی که یه نفر میتونه بخوره اینه که دوستاش تولدشو یادشون بره.و من هم واسه اینکه نمی خواستم این ضد حال رو نوش جان کنم،خودم زودتر گفتم.(البته بعضیا رو که مطمئنم یادشون نرفته)  

نظر یادتون نره

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 16:41 توسط آیدا |

در اولین سطر نوشته ام،صادقانه اعتراف می کنم،سال ها قبل از اینکه تو را بشناسم و عاشق تو باشم،عاشق کلمات بودم.با آنها حرف می زدم،شانه به شانه شان در مهتاب می نشستم،برایشان لالایی می خواندم و هر روز صبح زود در نفس گرمشان متولد می شدم و آنگاه هر غروب بی صدا می مردم.گاهی دست هایم در دست های جبرئیل بود و گاهی زلف های پیچیده شیطان را شانه می زدم.

وقتی تو را دیدم،به یاد کودکی ام افتادم،جنگلهای مرطوب گیلان و درختانی که همیشه از من سبز تر بودند،دریای خزر و موجهای بازیگوش و بوسه های عاشقانه ام بر بال های یک سنجاقک.به یاد ابرهایی که دم به دم از بالای سرم رد می شدند و دست های کوچکم را پر از مروارید می کردند و آینه هایی که بی فاصله گیسوان مادرم را می دیدند.به یاد شالیزارهایی که بین خانه و مدرسه ام نشسته بودند و گوجه سبزهایی که به نسیمی از شاخه جدا می شدند و با شیطنت خود را روی شانه ام می انداختند.

صادقانه اعتراف می کنم،سال ها قبل از اینکه تو را ببینم،صدها خورشید سیاه در اعماق قلبم غریبانه خفته بودند.وقتی نگاهم به نگاهت افتاد،خورشید ها یکی یکی بیدار شدند و زندگی ام،دفتر ها و ترانه هایم را پر از نور کردند و من توانستم رویاهایم را که لابهلای سنگریزه های ساحل گم شده بودند،پیدا کنم.

       البته اینو خودم ننوشتم ولی دیدم قشنگه گذاشتمش

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 19:49 توسط آیدا |