عظمت عشق در تداوم آنست نه در شدت آن
|
امشب دلم خیلی هواتو کرده بود گفتم اگه باهات حرف بزنم یعنی با تو ،از تو و برای تو حرف بزنم شاید حالم بهتر بشه.کودک در خیال،جوان با رویا و پیر با خاطرات زندگی میکنه ولی من با تو و تنها با یاد توئه که زندم و روی این کره خاکی مثل هزاران نفر دیگه که هر کدوم با بهانه ای زنده هستن،نفس می کشم و یه جورایی زندگی مو سر می کنم.
نمی دونم راه رسیدن به تو کدوم راهه؟نمی دونم اگر به آسمون پرواز کنم،فرشته ها نشونی تو رو به من میدن یا نه؟ کاش یه شب تو رویاهام با ستاره ها بودم و بالای آسمون با فرشته ها قدم میزدم تا تو رو ،تک ستاره عشقم رو پیدا کنم. عشق به زندگی را داد می زنیم اما افسوس که در هیاهوی بی رنگ عاطفه ها،بعضی وقتا قلبامون رو در التماس یه کم محبت گرو میذاریم. هنوز فرصت راز و نیاز بمون و از لحظه جدایی نگو
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1384ساعت 21:41 توسط آیدا
|
|
||
|
سلام بر همه بروبچ باحال و دوستای گل و همه اونایی که آزاد شدن!(منظورم آزادی از درس و مشق و مدرسه و ... است!)
من که امتحانام تا ۲۵ خرداد بود،هر روز واسه بیست و پنجم لحظه شماری می کردم ولی وقتی ۲۵ رسید،راستش زیاد خوشحال نبودم چون دلم واسه بعضی از معلمامون مثل آقای غروی (فیزیک) و آقای شکری(ریاضی!) تنگ میشه و همچنین واسه دوستام مثلا عرفانه،سمیرا،آیدا(خودمو نمیگم!)شهره،شیرین،سیما،ارغوان و کلا همه کلاسمون تنگ میشه. آخه من و سمیرا تو کلاسمون از همه شلوغ تر بودیم و زنگهای تفریح و جشنها وسط کلاس،شو اجرا میکردیم و جوادی می رقصیدیم و البته خدای جوک هم بودیم . به خاطر همین هم بچه ها خیلی مارو دوست داشتند! سر کلاس هم که مثل یه مثلث قائم الزاویه می نشستیم و مخ معلما رو میزدیم.یعنی جای صندلی هامون اینطوری بود: ارغوان من،آیدا(دوستم) شیرین،شهره،سیما واسه همین نشستنمون که همه شلوغا پیش هم بودیم معلما اسم ما رو گذاشته بودند مثلث هیاهو!! به هر حال سال تحصیلی با همه خوبی ها و بدی هاش تموم شد! امیدوارم این ۳ ماه تابستون به همتون خوش بگذره! راستی شما به کی رای دادین؟ من که تا الان هنوز نرفتم ولی میخوام به دکتر خلبان محمد باقر قالیباف رای بدم،شما چه طور؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد 1384ساعت 12:47 توسط آیدا
|
|
||
|
چرا به دستهای سبز تو نمیرسم و به چشمهایت که رسم صادقانه ای را روایت میکند؟
من از درخت خشک حیاطمان که دلبستگی به حیاط ندارد و از آسمان بی ستاره بیزارم زیارت دفترچه هایم بی معناست وقتی کسی به پابوس شعرهای دلشکسته من نمی آید. مرا از اینجا ببر... وقتی آدمها آهن پاره های قراضه ای بیش نیستند،وقتی که دلتنگی به اوج میرسد و هنگامی که برایم معجزه ای میاوری،با دستهایت احساس میکنم در دستهای تو اکنون عطر خوش بهاری است مثل بهشت. دمی دستهایت را سایه بانم کن!
اگه یه روز.... اگه یه روز دیدی غم،تو دلت انبار شد اگه یه روز دیدی نمیتونی با کسی حرف بزنی اگه یه روز دیدی نمیتونی گریه کنی به آسمون نگاه کن و با اون حرف بزن مطمئن باش میتونی....
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1384ساعت 9:2 توسط آیدا
|
|
||
مرسی داداشی! ایشالله بازم بری شمال و سوغاتی و .... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1384ساعت 22:3 توسط آیدا
|
|
||
|
اشکم ولی به پای عزیزان چکیده ام خارم ولی به سایه ی گل آرمیده ام با یاد رنگ و بوی تو، ای نوبهار عشق همچون بنفشه سر به گریبان کشیده ام من جلوه ی شباب ندیدم به عمر خویش از دیگران حدیث جوانی شنیده ام از جام عافیت می نابی نخورده ام وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده ام موی سپید را فلکم رایگان نداد این رشته را به نقد جوانی خریده ام ای سرو پای بسته! به آزادگی مناز آزاده من که از همه عالم بریده ام گر میگریزم از نظر مردمان"رهی" عیبم نکن که آهوی مردم ندیده ام ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ امشب که شعله می زندم ماجرای تو |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384ساعت 12:18 توسط آیدا
|
|
||