عظمت عشق در تداوم آنست نه در شدت آن
|
هر نیمه شب،هنگامی که سکوت و تاریکی بر شهر حاکم است وماه در آسمان بر ستارگان فخر می فروشد و دامن کشان سرتاسر آسمان را می خرامد تا با روز پیوند بخورد و انسانها فارغ از دغدغه های روز و استرسهای تحمیلی روزگار خفته اند،من بیدارم و با دوچشم خونین،پر از تشویش و اضطرابم.
میدانی چرا چنین هستم؟!به کسی نگفته ام ، اما به شما که برایم ناشناس هستید می گویم: افکاری در هم گسیخته و نامرتب،خواب را از چشمان ترم ربوده و در دریای اوهام و خیالات غوطه ورم کرده است. پروردگارا! امشب می خواهم با تو رازگشایی کنم و نیازم را بگیرم،اگرچه می دانم تو از تمام ناگفته ها باخبری وناشنیده هارا می شنوی و نادیده هارا می بینی.اما باز ـ بر حسب عادت ـ سوال می کنم که آیه صدایم را می شنوی؟!؟آخر هیچ کس صدایم را نمی شنود،فریادم بی پژواک است،مثل فریاد زدن زیر آب... خدایا در لحظه هایی که چون باد در گذر است،چه کسی همراه من است جز تو؟!؟! هیچ کس.... من از روزهای تکرار شونده و یکنواخت مکدر شده ام.اندوهگینم.....از اینکه هر روز ساعات بسیاری را تلف می کنم،بی اینکه برای خودم یا دیگران مفید باشم.خسته ام.... پروردگارا! زبانم از رازگویی و درددل با دیگران عاجز است و خودم از یافتن سنگ صبوری که حرفهایم را بعد از شنیدن بر سر بامها فریاد نزند ناتوانم.و چه خوب حضرت علی(ع) این را توصیف کرد و فرمود: *رازی که از بین دولب گذشت دیگر فاش شده است* من هم به همین دلیل فقط رازهایم را با تو می گویم و کلید گشایش را از تو می خواهم. نمی دانم غم من بزرگ است یا دلم کوچک.... اما می دانم غمی دارم ز دل تنگی که در عالم نمیگنجد....دلی دارم که در آن غیر غم جایی برای چیزی باقی نمانده است.... تو فرموده ای: *مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم!* من تو را خوانده ام تا بگویم عمرم به نیمه رسیده است و هرچه تلاش کرده ام به جایی نرسیده ام.مثل دونده ای که دور یک میدان می دود و به گفته شاعر: ز پا افتاده ای هستم در آغاز دویدن ها اما نا امید هم نیستم،چرا که فرموده ای: *نا امیدی فریب شیطان است* می خواهم به ندای دلم،دل غافلم گوش کنم و در پی امید تازه ای که در قلبم جوانه زده است از نو، فردایی نو بنا کنم یا دنیای دیگری بسازم که در آن از تبعیض ، ظلم و ناسپاسی اثری نباشد بلکه انباشته از عشق ، محبت و اخلاص و ایثار باشد. خدایا! آیا کمکم می کنی تا گل امیدم شکوفا شود؟!ویا تقدیر کرده ای تا کشتی شکسته ام دوباره به گل بشیند؟!؟ اگر تقدیر آسمانی مدارش بر شکست دائم انسانها قرار نگرفته است،که نگرفته...کمکم کن تا به بزرگترین آرمانم که بیهوده نبودن است برسم. خدایا! امشب قبل از اینکه به درگاهت پناه آورم و سفره دلم را بگشایم،دیو نا امیدی به دیدارم آمده بود.بر در،پنجره و دیوار اتاقم ضربه میزد تا روزنه ای، رخنه ای یا شکافی پیدا کند و وارد شود ، تا چنگ بر جانم بزند و از تو دورم کند.من چشمان گریانم را سپر دفاعی کردم و تمام رخنه های روحم را پر کردم.ندایی در گوشم می سرود: *خدا را فراموش نکن!* یاد و امید به تو مرا از چنگ غم و ناامیدی نجات داد و تیرگی روانم را برد. خدایا! هدف من بر قله ای بلند ، دور از دسترسم قرار دارد.مرا در این صعود سخت یاری ده تا بروم و پیروز بشوم و عمری را به بیهودگی نگذرانم. خدایا! می دانم راه را درست یافته ام،اما باید برای رسیدن به پایان این راه کسی یاریم دهد و بهتر از تو کجا بیابم. پروردگارا! مرا یاری کن تا بتوانم به اهدافم برسم،چرا که امیدم از برخی اطرافیانم قطع شده است.آنها بیشتر به مال دنیا سرگرم و به خود مشغول و از تو دور شده اند و همه چیز را برای خود می خواهند،حتی لقمه دهان مرا که تو از خزانه غیب حواله ام کرده ای. خدایا! مرا دریاب و به خود واگذار مکن تا بعد از این همه سال کار و کوشش و تحصیل علم و دانش به معنای واقعی بتوانم کاری شایسته که لقمه نانی حلال از آن بدست آورم و از پدر و مادرم که عمر و سرمایه شان را صرف تحصیل من کرده اند بیش از این خجالت زده نباشم. و در آخر...... خدایا! همه کسایی که همدیگرو دوست دارن به هم برسون! اول از همه هم دوستای خوب من مثل:امین *آمین یا رب العالمین* |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1384ساعت 22:26 توسط آیدا
|
|
||
به نظر شما این آقا کجاییه؟!!!؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1384ساعت 8:59 توسط آیدا
|
|
||
|
من امروز فقط اومدم که بگم:
امین جان واقعا دستت درد نکنه! امین جان خیلی بامعرفتی! بابا اصلا آخرشی! بالاخره تونستم آهنگ بذارم رو وبلاگ،اونم با کمک امین عزیز! اینم آدرس وبلاگشه : حتما یه سر به وبلاگش برید چون ضرر نمیکنید |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1384ساعت 8:44 توسط آیدا
|
|
||
|
منشین برو....
دیگر چه سود؟ تو به اجبار،من به یمن،با یاد تو میسازم منشین برو دیگر کلامی نمانده است،دیگر.... آخرین راه نیز بسته است منشین که نه جای ماندن است بهترین کار تو پر کشیدن است،برای تو برو برو سوی دیاری که تورا باید،چرا تو را؟ که من میمانم و من پیش تر نیز، من بودم ومن ، بعد از این نیز همین و تو که ...... من بودی و او تنهایی را چه میدانی!؟!؟ مگو که فهمیدی غم این بزرگ تنهایی من و من مگو که میدانی چه میدانم مگو که تو نیز همچون منی به آن خدایی که پیغامبران شناختند در معراج،آرزویم اینست که هیچ گاه چنین نباشد برو وصال تو خوابی بیش نبود بودنت بود،اما چه سود؟ کم و بیش با ما بود رفتن علاج ما که نیست،باشد که دوای تو گردد برو اما بدان،نشناخته رفتی نادیده هایی دیدنی بود،ندیده رفتی ناگفته هایی شنیدنی بود،نا شنیده رفتی پس برو..... درد ما سوختن است علاج سوختن خاکستر شدن است تو که سوختنی نبودی برو.......... ـــــــــــ++++++++++++++++++++++++++++ـــــــــــــ آه ای با جان من آمیخته ای مرا از گور من انگیخته چون ستاره با دو بال زر نشان آمده از دور دست آسمان از تو تنهاییم خاموشی گرفت پیکرم بوی هم آغوشی گرفت جوی خشک سینه ام را آب تو بستر رگهایم را سیلاب تو در جهانی اینچنین سرد و سیاه با قدمهایت،قدمهایم به راه ای به زیر پوستم پنهان شده همچو خون در پوستم جوشان شده گیسوانم از نوازش سوخته گونه ام از هرم خواهش سوخته آه ای بیگانه با پیراهنم آشنای سبزه زاران تنم آه آه ای سحر شاداب تر از بهاران تازه تر،سیراب تر عشق دیگر نیست این این خیرگی است چلچراغی در سکوت و تیرگی است عشق چون در سینه ام بیدار شد از طلب،پا تا سرم ایثار شد این دگر من نیستم،من نیستم حیف از آن عمری که با من زیستن ای تشنج های لذت در تنم ای خطوط پیکرت،پیراهنم آه میخواهم که بشکافم ز هم شادیم یکدم بیالاید به غم آه میخواهم که برخیزم ز جای همچو ابری اشک ریزم،های های این دل تنگ و منو این دود او؟ در شبستان نغمه های چنگ و روح این فضای خالی و پروازها؟ این شب خاموش و این آوازها؟ ای نگاهت یادگار روز بهار راهوار کودکان بی قرار ای نفسهایت نسیم نیم خواب شسته از من لرزه های اضطراب خفته در لبخند فرداهای من رفته تا اعماق دنیاهای من ای مرا با شعر شور آمیخته این همه آتش به شعرم ریخته چون تب عشقم چنین افروختی لاجرم شعرم به آتش سوختی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد 1384ساعت 21:35 توسط آیدا
|
|
||