عظمت عشق در تداوم آنست نه در شدت آن
|
نازی جون .........
نازی قشنگ من،گل باغ عمر من،یار شوخ و شنگ من! اونروزا یادت میاد؟!من و تو با بچه ها گرم بازی می شدیم،توی آب کوچه ها یادته وقتی تنها می شدیم،سرتو میذاشتی رو پاهام،دست می کشیدی تو موهام،قصه می گفتی تو برام یادته بهم می گفتی:وقتی که بزرگ بشیم ، من دیگه زنت میشم،به قول مادر بزرگ،وصله تنت میشم! من از همون اول می دونستم نازی جون،راه سر منزلمون از هم سواست،فرق بوم خونتون تا بوم ما،یه هواست یه روزی یادت میاد نازی جون،پدرت با اخم و تخم،منو انداخت تو کوچه،سروروم شد همه زخم،گفت:چی می خوای تو این خونه؟ نر غول بی بابا! یتیم بی سرو پا! نازی جون از همون روز،دل من یهو شکست،حسرت داشتن تو،تو دلم یهو نشست،آخه من یتیم بودم،بچه صغیر بودم،توی چنگ زندگی،مثل یک اسیر بودم یادمه وقتی باباتو می دیدم،مثل بید می لرزیدم،آخه من می ترسیدم،یادمه تو شهر و ملک ما، پیش اون جا میزدن،همه کله گنده ها عوضش....،ننه بدبخت من،واستون ظرف می شست،لباس می شست،برفارو پارو می کرد نازی جونم چه می دونی،فقیری چه دردیه!بی پولی،در به دری،چه دردیه! نازی جونم کی می دونی،پول چه کارا میکنه؟! نازی جونم نمی دونی پول چه غوغا می کنه ؟! کلید هر دردیه،قفلا رو وا میکنه،جوونو پیر می کنه،پیرو برنا می کنه!سرتو منگ می کنه،دلتو خون میکنه! آخه آدم گدا،دلشم گدا می شه،وقتی دوست داشت کسی رو،کفر اون خدا می شه! نازی جون!نمیخواستم که دلت چرکین بشه،دل نازنازیه تو غمگین بشه،آخه امشب نازی جون،خونتون چراغونه،تو حیاط خونتون،شیرینی فراوونه ننم داد می زنه:پسرم تو هم بیا!شب عقد نازیه،بچه ها شادی کنین،شب جشن و بازیه! یادمه ننم جر بیخود می زنه:گریه قانون زنه،گریه مردو میشکنه! آخه مرد هم بشره،وقتی که دلش شکست،اشک اون بی اختیار،می ریزه تو دامنش،مثل بارون بهار! نازی جون شاید یه روز بیاد: دخترم عروس بشه،عروس خونه تو ،عروسو ملوس بشه نازی جون شاید یه روز بیاد: دخترا و پسرا دست به دست هم بدن،شاد و خوشحال و قشنگ،همه جا با هم برن دیگه هیچ کس نمیگه:نره غول بی بابا! دیگه هیچ کس نمیگه:یتیم بی سروپا! دیگه هیچ کس نمیگه:پدرم فلون کسه! دیگه هیچ کس نمیگه بی پولی چه دردیه! نازی جون یه روز میاد....................... *محمد حضرتی* |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1384ساعت 16:30 توسط آیدا
|
|
||
|
از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد.
خدا فرمود:خودت باید آنها را رها کنی. از او درخواستکردم فرزند معلولم را شفا دهد. فرمود:لازم نیست،روحش سالم است،جسم هم که موقت است. از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند. فرمود:صبر،حاصل سختی و رنج است.عطا کردنی نیست،آموختنی است. گفتم:مرا خوشبخت کن! فرمود:نعمت از من ، خوشبخت شدن از تو. از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند. فرمود:رنج تورا از دلبستگی های دنیا جدا و به من نزدیک ترت می کند. از او خواستم روحم را رشد دهد. فر مود: نه تو خودت باید رشد کنی! من فقط شاخ و برگ اضافه ات را هرس میکنم تا بارور شوی. از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم. فرمود:برای این کار من به تو زندگی داده ام. از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد،من هم دیگران را دوست بدارم. خدا فرمود:آها،بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1384ساعت 16:27 توسط آیدا
|
|
||
|
میتوان در اشک یک چشم،می توان با یک ستاره،پا به پای باد و باران
با دلی از مهربانی،قصه تنهایی شب را سرود. قصه تنهایی آلاله ها،قصه مظلومی پروانه ها ،قصه ای با رنگ و بویی آشنا قصه ای پر درد اما بی صدا،قصه شمع و گل و پروانه را می توان با قطره اشکی زنده کرد. می توان در ساحل یک چشم تر قصه عاشق شدن را جلوه کرد. ***امروز وقتی این شعرو واسه آقای علوی خوندم،سر اون قسمت(مظلومی پروانه ها )واقعا بغض کرد.آخه آقای علوی خیلی آدم با احساسیه! واسه همینم من خیلی دوسش دارم ***
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت 14:59 توسط آیدا
|
|
||
|
سلام به دوستان صمیمی و غیر صمیمی،سلام به دوستان آشنا و غریبه،سلام به دوستان قدیمی و جدیدی و یه سلام مخصوص واسه همه دوستان عاشق
راستش من دیگه نتونستم طاقت بیارم که مطلب طنز(هر چند بی مزه!) چیزی ننویسم و تصمیم گرفتم تو این وبلاگ فقط از عاشقا و برای اونها حرف بزنم و یه وبلاگ دیگه به اسم (روزنامه سقفی همشاگردی)بسازم و اونجا تا دلم خواست چرت و پرت بگم! آدرس اون وبلاگ هم اینه اگه حوصله تون سر رفت حتما بهش سر بزنید: بازم مرسی از نظرای قشنگتون |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت 14:58 توسط آیدا
|
|
||
|
||||||||||||||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت 14:11 توسط آیدا
|
|
||||||||||||||