تبليغاتX
عشق آسمونی

عظمت عشق در تداوم آنست نه در شدت آن

شاید واسه معرفی یه کم دیر باشه ولی من امروز میخوام یه کم بیشتر از خودم براتون بگم.

من آیدا ،متولد ۲۴/۹/۱۳۶۷  از همدان هستم.یه خواهر کوچکتر از خودم دارم که ۱۰ سالشه ولی اصلا شبیه من نیست(هم قیافش و هم اخلاقش!)

من تو زندگیم ۴ نفرو خیلی دوست دارم:

۱ـ عمو مجید:که خداییش آخرشه و من هر چی از خوبیهاش بگم کم گفتم.

۲ـ خاله لیلا:که خیلی باحاله و من خیلی دوسش دارم.

۳ـ آقای علوی:که خیلی دوسش دارم چون خیلی مهربونه و حرفایی که میزنه خیلی قشنگه و آدم میتونه واقعا روش حساب کنه.

۴ـ علیرضا جون:بهترین و با معرفت ترین پسر دنیا که من خیلی دوسش دارم.

نکته)اعداد به معنی این نیست که کدوم رو اول و کدوم رو دوم دوست دارم چون این چهار نفر واقعا واسه من عزیزن

امیدوارم این ۴ نفر همیشه سالم باشن و به آرزوهاشون  برسن

+ نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1384ساعت 17:47 توسط آیدا |

شادم که در شرار تو میسوزم

شادم که در خیال تو می گریم

شادم که بعد وصل تو باز اینسان

در عشق بی زوال تو می گریم

نداشتی که چون ز تو بگسستم

دیگر مرا خیال تو در سر نیست

اما چه گویمت که جز این آتش

بر جان من شراره دیگر نیست

اما من آن شکوفه اندوهم

کز شاخه های یاد تو می رویم

شبها تو را به گوشه تنهایی

در یاد آشنای تو می جویم                                                             

بازم مرسی از اشکسان که این شعر ها رو برای ما فرستاده .

اگه دنبال شعر های عاشقانه میگردین حتما به وبلاگش سر بزنید:http://www.rezvanshahrebi.blogfa.com

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1384ساعت 21:20 توسط آیدا |

مینوازم یادت را.....رد پای تو هنوزمانده بر روی غروب لحظات......

تو نرفتی زینجا یاد تو پر شده در خاطره ها....

 

برای دوست داشتن دو قلب لازم است:

قلبی که دوست بدارد و قلبی که دوستش بدارند

قلبی که هدیه کند و قلبی که بپذیرد

قلبی برای تو و قلبی برای آن کسی که خود را در آغوش او آرام یابی

 

ای کاش در چشمهایت تردید را دیده بودم

یا از همان روز اول از عشق ترسیده بودم

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1384ساعت 21:6 توسط آیدا |

یکی بود،یکی نبود،زیر گنبد کبود

غیرعشق دو نفر،دیگه عاشقی نبود

اون دو تا شاد بودن،هر دو فریاد بودن

بی خبر زحادثه،از غم آزاد بودن

بین اون روزای خوب،یه روزی تنگ غروب

جغد پیر بد وشوم،اومد از سمت جنوب

میون پرهای اون،یه تلسم بد شگون

داده بودن واسه عاشقای قصه مون

یکیشون گفت خبره،خبر از جادو گره

اگه بازش بکنیم،عشقمون در خطره

یهو آسمون تپید،به خودش ابرا رو دید

به عزای عشقشون،اشک آسمون چکید

آخرای قصه بود،زیر گنبد کبود

توی قصه خدا،دیگه اون یکی نبود

یه نفر نشسته بود،از زمونه خسته بود

غم دوری عزیز،دلشو شکسته بود

قصه مون به سر رسید،رنگ خوشبختی ندید

عشق پاک اون دوتا،به وصالی نرسید

اگه شادیها کمه،قصه ها پر از غمه

عاشقای با وفا،دلشون پیش همه

                                                           نظر یادتون نره!

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1384ساعت 20:54 توسط آیدا |

هیچ میدونی اگه بخوای بری سفر دل میمیره؟

   سراغ قلب پاکتو آخه دل از کی بگیره؟

       هیچ میدونی وقتی بری جات تو دلم خالی میشه؟

            گریه من دشمنارو باعث خوشحالی میشه؟

                هیچ میدونی اگه بخوای دستای من پناهته؟   

                    حتی اگه بری نیای بازم چشام به راهته؟

                        هیچ میدونی با رفتنت روح منم پر میزنه؟  

                             به جای عشق پاک تو غم خونمو در میزنه؟ 

                                

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1384ساعت 17:27 توسط آیدا |

از قدیم گفتن حرف حساب جواب نداره!(راستم گفتن)

آخه کدوم آدم عاقلی اسم وبلاگشو  میذاره عشق آسمونی اونوقت توش چند تا جک بی مزه یا انشا درباره پفک میذاره؟!؟!؟!؟!؟

به قول دوست خوبمون محمد آقا مگه ارزش پفک با عشق یکیه؟!؟!؟ خب معلومه که نه .ولی من چون اولا متولد ماه آذرم و دوما خیلی بچه شیطون و شوخی هستم راستش نتونستم جلوی خودمو بگیرم و مطلب طنز (هر چند بی ربط!)ننویسم!

خلاصه که اگه توهینی به عشق و عاشقا شده همینجا رسما معذرت میخوام و قول میدم که تا اونجا که بتونم دیگه تکرار نمیشه!!

+ نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1384ساعت 15:26 توسط آیدا |

البته ما دانش آموزان عزیز و محترم میدانیم که انشا چیز خوبیست و با ادبیات ارتباط دارد اما انشا نویس خوب مثل گوشت کوپنی کم پیدا میشود .در اینجا بخشی از انشای روده دراز را با هم تحمل میکنیم:

ای آموزگار عزیز که الهی جانمان فدای نوک قلم مبارکتان گردد که درون آن نمره های ۲۰ نهفته است.موضوعی که برای انشا داده اید بسیار ساده وپیش پا افتاده است و سالهاست که معلمها این را میپرسند و همشاگردیها چشم بسته درباره اش قلم میزنند.

پدر عزیز و پدربزرگ عزیزترمان میگویند:آن وقتها از ما میپرسیدند علم بهتر است یا ثروت؟و حالا با گذشت زمان و پیشرفت علم میپرسند:عیم بهتر است یا پفک؟

البته و صد البته معلوم است که علم بهتر است چون اگر علم نبود یا پیشرفت نکرده بود ما باید هنوز هم آلو خشک ونخودچی کشمش و تنقلات طبیعی میخوردیم،اما با پیشرفت علم و اختراع برق و دستگاههای تمام اتوماتیک و کامپیوتر اکنون به بهترین تنقلات مصنوعی از جمله پفک دست یافتیم.تازه! از آنجا که در تلویزیون از خروسخوان تا بوق سگ آگهی های رنگارنگ در مورد انواع:پفک نمکی،بی بی نمکی،چاخان نمکی،جوجو نمکی و پفک الکی میشود و هیچ تبلیغی در مورد علم نمیشود میتوان نتیجه گرفت که علم بهتر است.

هر چند پدران و مادران ما بخاطر جیب مبارکشان و آینده ما دائم به ما پند میدهند که خوردن پفک باعث میشود که ما هم پفکی و تو خالی از آب در بیاییم اما کو گوش شنوا؟!

شاعر در این باره شعری دارد که میفرماید: 

میازار موری که دانه کش است

                                    پفک پیش چشمان او کشمش است

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1384ساعت 14:52 توسط آیدا |